|
کاش باز علیرضا میشدم درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان لینک های مفید چت باکس پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.وبه درخواست یکی از
دوستانم این داستان رو گذاشتم حتما بخونیدش خیلی جالبه. شخصی دیوار خانه اش
را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین
دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی
را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو
شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه
کوبیده شده بود!!! چه اتفاقی افتاده؟ در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک
ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!! چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل
تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. در
این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می
کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!! مرد شدیدا منقلب
شد. ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!! اگر موجود به این کوچکی
بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم
عاشق شویم، اگر سعی کنی.
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 17 دی 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت . دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند : جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند . جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند . جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟ پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد . جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است . آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند . و از آنها دور شد . جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزند بنیانگذار ایران دیاکو ) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد . فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید : فرمانروایان همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم : آزادی و سوم : نان . نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 26 شهریور 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
بعضی وقتها بعضی ها راجع به بعضی ها،بعضی فکر هارا مرور میکنند. بعضی وقتها بعضی ها بعضی کار هارا میکنند،که برای بعضی ها خوب نیست. بعضی وقتها بعضی ها بعضی قول هارا میدهند،که بعضی وقتها پشیمان میشوند. بعضی وقتها بعضی ها آنقدر پشیمان میشوند که حتی،بعضی هارا دور میکنند از دلشان. بعضی وقتها بعضی ها از زد و بند های بعضی چهار چوبها خسته میشوند و چوب را میسوزانند. بعضی ها که برای همیشه نمیتوانند کنار بعضی ها بمانند،آخر آنها هم دل دارند آنها که ما نیستند. کاش ما آدما میدونستیم کی دوستمون داره.کاش تو خیابون که راه میریم،بتونیم ببینیم واسه کی جذابیم واسه کی معمولی. کاش اونی که دوسش داریم یه شب به ما فکر کنه.البته این خیلی دوره. کاش میتونستیم فراموش کنیم. اما نه. فراموشی خوب نیست. باید یادمون بمونه که چی اومد به سرمون. اینهارا میگویم تا بدانی که هنوزم......... نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 17 شهریور 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
نمیدونم یهویی چی شد؟فکر کنم من کار بدی کردم.یا نه؟نمیدونم.ولی به هر حال اونی که رفت دیگه نمیاد.شایدم برگرده. اگه برگرده خوب میشه.ولی شاید اون حتی به من فکرم نمیکنه. تاحالا شده واسه کسی گریه کنی؟آره خوب حتما شده.اما نه از اون گریه ها. ولی به هر حال کاش یه روزی برگرده.من که منتظرشم. نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 16 شهریور 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 16 شهریور 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
دیشب رفته بودیم بله بیرون.رفتیم اونجا نشستیم.یه وقتایی میشد هیچکی هیچی نمیگفت منم داشتم خیار میخوردم صداش کل سالن رو برداشته بود.بعد که دو خانواده حرفاشونو زدن ما گفتیم بله؟اوناهم گفتن بله بیرون. بعد از خونه بیرونمون کردن.بعد از 5 دقیقه در رو باز کردن آخه میدونین دیگه رسمو رسومات انجام شده بود باید میرفتیم شام. نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 5 شهریور 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
سلام -سلام -مشکل؟ شوهرم -خب؟ همش فکر میکنم زیر سرش بلند شده -فهمیدم.اینایی که میگم تهیه کن -شکر......................آرد......................پیاز...................سیب.................ادرار پسربچه ی نابالغ.........................کبد سگی که در حاله مرگ بوده......................یکمی سنگ سواحل باهاما...................3قطره خون. خوب آقای رمال حالا من با اینا چیکار کنم؟ -میریزی تو غذای شوهرت دیگه به هیچ زنی جز خودت فکر نمیکنه جدی راست میگین؟ مگه من با شما شوخی دارم خانوم ![]() وای آقای رمال دستتون درد نکنه (اندر احوالات شوهر بدبخت بعد از عمل جراحی ) وااااااااای وااییییییییییی واییییی اخه زن این چه کاری بود؟هان؟من کی زیر سرم ارتفاش زیاد شده؟ ادرار بچه ی نابالغ ریختی تو غذام؟جیگره سگ؟ طلاقت میدم.طلاقت میدم تا بفهمی - ببخشید بچگی کردمبچه هم اینکارارو نمیکنه نه فقط طلاق ![]() (تو دادگاه) (ببخشید بعد از قرار طلاق تو دادگاه) امشب برو خونه ی بابات فردا میام دنبالت -چشم آفرین (فردا) مهریتم میدم _نمیخوام میدم چی بود مهریم حالا؟ وقتی دادم میفهمی -بگو هزارتا بوس -چی؟ یادت رفته؟مهریت هزارتا بوس بود -میدی مهریمو؟ آرهههههههههههههههههههههههههههههه راستش میدونی من همیشه میخواستم بوست کنم تو نمیزاشتی می یه دل سیر بوست کنم واسه همین یه جوری رفتار کردم که تو فکرکنی من یه زنه دیگه دارم که بعدش ازم طلاق بخوای تا من بتونم مهرتو بدم بعد دوباره باهات ازدواج کنم -واقعا؟ آره -طلاق لازم نیست جدی؟ -آره -ولی باید مهریمو 5000برابر کنی و هر روز بهم بدیش چشم.چشم.چشششششششششششششششششششم - ![]() ![]() نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 28 مرداد 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
حدود یک ماه پست ننوشتم واسه این خاطر که فراموشی گرفته بودم هی میومدم تو وبلاگما اما فکر میکردم ماله کسه دیگه ایه ساعاته غریبی بود.تا امروز صبح.کم کم همه چی داشت آروم آروم یادم میومد.تا اینکه یه صدایه خشنی دیواره ی جمجممو لرزوند اون لحظه بود که یادم اومد من یه بلاگ دارم نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 26 تیر 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
میخواستم بگم که امروز چند شنبه هست؟ ولی بعد دیدم اینو بگم بهتره. دوس داری معروف باشی یا محبوب؟ نظرتو بده نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 16 خرداد 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
ظرف هارو شستی؟:اههههههههه باز یادم رفت. درساتو خوندی؟:اهههههههههههه باز یادم رفت. نون گرفتی؟:اهههههههههههههههه باز یادم رفت. مسواک که زدی؟:اهههههههه باز یادم رفت. نماز چی؟نمازتو که خوندی؟:اههههههههه باز یادم رفت. مدرسه چی؟حتما اونم!»آره اونم یادم رفت. غذا چی؟غذا تو خوردی؟:آرهههه.هر چی یادم بره اینو اصلا یادم نمیره!!!... نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 12 خرداد 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
تا حالا رفتی مغازه؟ تا حالا غذا خوردی؟ تا حالا دستشویی رفتی؟ تا حالا صبح از خواب پا شدی؟ تاحالا امتحان دادی؟ تاحالا از چیزی خوشت اومده؟ تا حالا فحش دادی؟ تاحالا خندیدی؟ تاحالا سرما خوردی؟ تاحالا جاییت زخم شده؟ تاحالا نماز خوندی؟ نه خدایی تا حالا...... ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 10 خرداد 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
نفر اول:خب نیست میگی چی کار کنم؟ نفر دوم:یعنی واقعا درکت تا همین اندازست؟ نفر اول:هووووووو مواظب باش از اون دهن کثیفت چی بیرون میادا ![]() نفر دوم:خوب ببخشید. نفر اول:هااااا.حالا شد.خواهش میکنم.قابلی نداشت. نفر دوم:خوب پاشو دیگه باید بریم. نفر اول:بیگیر بیشین دیوونه اینجا که چیزی نیست. نفر دوم:راست میگی.حیف شد.بگو چرا؟ نفر اول:چرا؟ نفر دوم:میدونی،خودمم نمیدونم.چون اینجا چیزی واسه دونستنم نیست. نفر اول:خوب آره درسته.پس میگی چی کار کنیم؟ نفر دوم:خوب میتونیم پاشیم.ها؟ نفر اول:هههممممم.فکر خوبیه.خوب چجوری پاشیم. (نفر دوم بعد از کمی فکر گفت:وایسا ببینم بچه پرو...دیروز چی وقوق میکردی؟ نفر اول:ها؟ نفر دوم:همین که شنیدی. (بعد با هم جرشون شد....خب میدونید نقششون بود.میخواستن مشت بخورن تا بیدار شن.خب بیدار شدن) یکیشون:هی چه خواب بدی بود نه؟ اون یکی دیگه:آره.اما هنوز هم ادامه داره.هنوز نفهمیدی؟ اولیه:آره راست میگی.باید از این جا هم بریم.....بریم؟ دومیه: مطمئنی اونجا چیزی هست؟ اولیه:این همه رفتن. دومیه:مطمئنی؟ اولیه:هیییییییی.نه. دومیه:پس بیا همین جارو بسازیم. نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
وارد شدم.بو عرق میومد.دور و برمو که نگاه کردم دیدم تو سالن پسرا همه رو سر و کله ی هم وول میخورن. دخترا هم که نشسته بودن دم در سالنشون رو زمین پز مانتو میدادن. خلاصه وارد شدم هیچ جایی نبود.همه ی صندلی ها دو نفری نشسته بودند.سه بار رفتم تو اومدم بیرون به امید یه جا که پیدا نشد.نا امید شده بودم که یه پسره خداشناس اومد بهم گفت که دنباله جا میگردی؟گفتم آره. گفت:خوب بیا من رفیقم رفته ساعت دوازده میاد.(اون موقع ساعت 9:30 بود) با هاش رفتم.دستش درد نکنه اون رفیقش هر چی میز و صندلی تو خونشون بود ور داشته بود آورده بود واسه یه صندلی.رو میز ر کرده بود از کیف،ساک،کتاب،و..... اییییییی خداااااااااااا.......... نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
مهم نیست که از کجایی.. مهم اینکه بگی از کجایی..
نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علیرضا الف
امروز به خودم گفتم چرا مردم همدیگرو مسخره میکنن..... امروز به خودم گفتم چرا مردم غیبت همدیگرو میکنن..... امروز به خودم گفتم چرا مردم با هم دعوا میکنن..... امروز به خودم گفتم چرا مردم آب سیاه جوب رو کثیف و زشت میدونن..... به خودم گفتم و نفهمیدم.... یکم دیگه فکر کردم..... آره فهمیده بودم..... جواب این بود..... چون همه ی زندگی رو زیبا نمیبینن..... پس تصمیم گرفتم که......
نوع مطلب : برچسب ها : |
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|